بسم رب العشق![]()
سلام الوعده وفا![]()
عشق و دیوانگی
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلتها در همجا شناور بودند آنها از بیکاری خسته شده بودندروزی همه فضایل و قابلیتها دور هم جمع شدند خسته تر از همیشه ناگهان "زکاوت" ایستاد و گفت : بیایید بازی کنیم مثلا قائم باشک . همه از پیشنهاد او شاد شدند "دیوانگی " فورا فریاد زد من چشم می زارم از آنجا که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چش بگذارد و به دنبال آنها بگردد دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن : یک ...دو ...سه ...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند "لطافت " خود را به شاخه ماه آویزان کرد "خیانت " داخل انبوهی از زباله پنهان شد . " اصالت " در میان ابرها ژنهان شد "هوس" به مرکز زمین رفت " طمع " داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و "دیواگی " مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شده بودند به جز "عشق " که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست همه می دانیم ژنهان کردن عشق مشکل است در همین حال دیوانگی به ژایان شمارش می رسد نود و پنج ... نود و شش ...
هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته رُز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد که دارم می آیم اولین کسی را که پیدا کرد "تنبلی" بود زیرا تنبلش آمده بود جایی پنهان شود . لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود "دروغ " که در دریاچه بود " هوس " در مرکز زمین بود . یکی یکی همه را یدا کرد بجز عشق . او از یافتن عشق ناامید شده بود "حسادت "در گوش او زمزمه کرد که تو فقط عشق را باید یداکنی و او پشت بوته رُز است . دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیادی آن را در بوته گل فرو کرد و دوباره و دوباره !!! تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد .
او نمی توانست جایی را ببیند کور شده بود دیوانگی گفت : من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم و عشق پاسخ داد ، نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو .
صل رب العشق
و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او !!!.
به امید نوشتار!!!...
بنام آفریدگار اندیشه
با عرض سلام و خسته نباشید به دانشجویان و دانش آموزان![]()
![]()
بالاخره امتحانات تمام شد چطور بود؟ بازم وقتم کم ولی چند روز دیگه یه داستان خوب براتون میزارم حتما بخونید احتمالا یک شنبه میام .![]()
امروز تنها زمانی است که می توانی در آن کاری را انجام داد و یا نداد ، دیروز گذشته و برای فردا نیز هیچ تضمینی وجود ندارد گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس ![]()
به امید نوشتار!!!...![]()

